ناامیدی از همه چیز از سروکولم بالا می ره. نه ناامیدی بزرگ ...ناامیدی های کوچک که تیشه اشون به ریشه کاری تره.
یادم نمی یاد چی خوشحالم می کنه....چی هیجان زده ام...حتی رویایی ندارم که برای رسیدن بهش برنامه ریزی کنم و ذوق کنم.....خط تولید متوقف شده و جاش به یه خط افقی سفید داده. می گذرونیم...زمستان است....