13 یا 14 مرداد بود که خواب بابا اکبرو دیدم. شبیه وقتهایی که بچه بودم. نگران و مضطر بود و در خانه قدم می زد
16 شهریور، روز ماه گرفتگی به اندازه یک طبقه سقوط کردم. خوش شانس بودم که فقط سرم شکست با 8 بخیه...3 روز بعد یاد این خواب افتادم
حال عجیبی ست
حالا با یک ترس پنهانی از سقوط خودم و از دست دادن ناگهانی عزیزانم زندگی می کنم
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
حسین 5ساله پیاده شد، و با صدایی که توش اندوه بود گفت دلم برات تنگ می شه....
نه بلبل زبونی کودکی بود، نه کشف کلمه جدید خیلی واقعی بود. تا در بازشه و برن تو، با همون دلتنگی نگاهمون می کرد
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی
هنوز نوشتن چیز خوبیه
کرونا اومده و البته بهار هم همینطور
علی رغم همه بیمها و هراسها...امید هم در میان ما پرسه می زنه
برچسب:
نویسنده: پویان کاظمی