با مولانا

تعرفه تبلیغات در سایت
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس
عنوان عکس

جستجوگر

یافته ها در جستجو

    امکانات وب

    برچسب ها

    به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

    گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

    برای من مگری و مگو دریغ دریغ

    به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

    جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

    مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

    مرا به گور سپاری مگو وداع وداع

    که گور پرده جمعیت جنان باشد

    فروشدن چو بدیدی برآمدن بنگر

    غروب شمس و قمر را چرا زبان باشد

    تو را غروب نماید ولی شروق بود

    لحد چو حبس نماید خلاص جان باشد

    کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

    چرا به دانه انسانت این گمان باشد

    کدام دلو فرورفت و پر برون نامد

    ز چاه یوسف جان را چرا فغان باشد

    دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

    که های هوی تو در جو لامکان باشد

    *

    این غزل عجیبیه...تنها عزلیه که وسوسه ام می کنه نظرمو در مورد شعر سنگ قبرم عوض کنم....

    قبلاها وصیتم این بود که رو سنگم بنویسن:"میا بی دف به گورم ای برادر....که در بزم خدا غمگین نشاید"

    الان این غزل من در بر گرفته....

    "

    به روز مرگ چو تابوت من روان باشد

    گمان مبر که مرا درد این جهان باشد

    برای من مگری و مگو دریغ دریغ

    به دوغ دیو درافتی دریغ آن باشد

    جنازه‌ام چو ببینی مگو فراق فراق

    مرا وصال و ملاقات آن زمان باشد

    کدام دانه فرورفت در زمین که نرست

    چرا به دانه انسانت این گمان باشد

    دهان چو بستی از این سوی آن طرف بگشا

    که های هوی تو در جو لامکان باشد"

    پست میچکا تو شبیه رنگ دلتنگی حکایت احوال این روزهای ماست

    نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 22 آبان 1395 ساعت: 20:23
    اخبار و رسانه هاهنر و ادبیاترایانه و اینترنتعلم و فن آوریتجارت و اقتصاداندیشه و مذهبفوتو بلاگوبلاگ و وبلاگ نویسیفرهنگ و تاریخجامعه و سیاستورزشسرگرمی و طنزشخصیخانواده و زندگیسفر و توریسمفارسی زبان در دیگر کشورها